X
تبلیغات
کودکی هایم کو؟






























کودکی هایم کو؟

من از یک شکست عاشقانه برمیگردم...



بر خاک میرسم

سجده میزند چشمهایم

بر کعبه ی لمس اندام تو...بانووو!


| | آرامیس | |


بانوی شبهای پریشان ِ دغدغه

 

   خود را در آغوش بگیر و بخواب

 

هیچ کس آشفتگی ات را


        شانه نخواهد زد!

                         


| | آرامیس | |

 

بالش خود را ترجیح می دهم

شانه هایت مثل بالش های مسافر خانه است

خوب میدانم

سرهای زیادی را تکیه گاه بوده است!

 

پ ن:

دلم برای اینجا تنگ شده بود...برای خاطرات لعنتی یک سال پیش...

 

 

| | آرامیس | |

 

 

لعنت به دنیایی که تو.............توش نیستی...

لعنت به این روزای خالی از تو....

| | آرامیس | |

 

 

چه شب مزخرفی

دیشب و امشب....

 

| | آرامیس | |

 

عشق نبود که منو تسخیر کرده بود....

فقط لذت با تو بودن  بود...

لذت شونه های تو...دست های تو...لب های تو...

تو شب های نکبت زندگی...

که آرومم میکرد...که منو میبرد به خلسه...یه خلسه ی وحشتناک...

الان من هیچی نیستم....

هیچی...

لعنت به تو...لعنت....

 

 

| | آرامیس | |

 

عشق ِ من...

اصلا دلم نمیخواست که بشنوم بلایی رو که سرت اومده حقیقت داره!

تو داری تاوان پس میدی!تاوان عشق منو که هنوز هم عاشقتم...

زمونه ی بدیه!من عاشق توام!رضا عاشق منه...

تو عاشق کی هستی؟ کی عاشق رضاست؟ نمیدونم!

دیروز ستاره بهم گفت...گفت بدجور داری عذاب میکشی!

من هنوزم باورم نشده که چشمای قشنگت به روی این دنیای

زشت بسته شده...عشق من!چشماتو باز کن...دخترک غمگین ِ

قصه ها اینو ازت میخواد...چشماتو باز کن...نه اصلا باز نکن...دعا

میکنم چشماتو باز نکنی تا تو خیالم باهات تو دشت پروانه ها همون

 دشتی که رویای کودکی آرزومه رها بشیم... گم بشیم و هیچ کی

 نتونه پیدامون کنه... حتی خدا...و بریم از این دنیای وحشتناک!

رامین!کاش عشق منو باور میکردی... کاش من تو اون تصادف

می مردم!کاش همه چیزو فراموش میکردم...لعنت به این دنیا و اون

 دنیا...هرچی میخوام از آدمها فاصله بگیرم بیشتر دورمو میگیرن...

حتی اینجا!میدونی اومدم لندن تا آروم باشم...تا دور باشم از همه ی

 یادها... ولی انگار همه منو به یاد دارن...همه یادشونه و انگار به من

 میخندن اونم با صدای بلند.

خسته شدم رامین...خسته شدم عشق من...خسته شدم...

 

خوب من ...

 

قصه ی من و رامین قصه ی اون پسرکیه که گفت:عاشق‏ها زود

می‏میرن.و دخترکی که هزار بار نوشت: وقتی که عاشق نباشی،

زندگی تمرین مشق مرگ میشه.و قصه ی شخص ثالثی که بارها

زمزمه کرد:لحظه را دریاب و عشق را در مثنوی تجربه کن!

روبه روی ما دیوار است و دیوار!...ومن هرگز نفهمیدم چگونه مثلثی

میمیره...تو میدونی که چقدر محتاج محبتت هستم...منو ببخش...

 

آرزوی من...

 

وقتی من رفتم و تو انحنای ِ روحت خیلی خیلی درد گرفت باید جنگل

بودن رو تجربه میکردی که پاییز و زمستون با همه ی زجری که میکشه

هنوزم جنگله و روحش زندس...گاهی وقتا حتی خودتو با یکی دیگه

اشتباه میگیری...آرزو این اسمش مازوخیسته...من نمیخوام روح کسایی

 رو که دوسشون دارم عذاب بدم...رضا یکی از همین آدماست... تو با

اون کامنتت باعث شدی ساعتها گریه کنم....دلم تنگ بشه و روحم عذاب

بکشه...کاش سالها به عقب برمیگشتم...سالهای تاکنون....

 

 

| | آرامیس | |

 

له مي شود پیاده رو

زير عصاي پیرمرد

به نگاه مسافران دوخته شده اند پنجره ھا

و دل توي دلش نیست ايستگاه

- يعني مي آيد ؟

مي ايستد زير پاھاي اتوبوس خیابان

و پرت مي شود ايستگاه سمت دستھايي كه سوي آسمان دراز است

- نیامد ؟

- نه !

و از آن روز قرار شد

سیاه بپوشند تمام خیابان ھا...

 

پ ن:

سیاه پوشم این مرداد لعنتی را...مثل هرسال بعد از ۱۰ سال...

 

 

| | آرامیس | |

 

بگذار تا شیطنت عشق ،

چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید.

 ***

دلم هوای کودکی هایم را کرده بود...

فقط اینجا را داشتم که بیایم

کسی چه میداند؟

چه حس پرهیجانی ست

حس یک نوجوان 14 ساله!

که دلش تند تند میتپد برای دیدن پسرک سر کوچه!

آن هم پنهانی و یواشکی!!

***

پ ن:

دلم تنگ شده بود برات آرزو!

چقدر بزرگ شدی!

چقدر خوب مینویسی!

رشت هستم چند روزی.

 

پ ن:

سلام فرزانه  ی خوب!

من و تو و مثل ِ ما

هرگز نمیتونن جور ِ این روزگار رو فراموش کنن...

هرگز...

 

پ ن:

لندن با رضا آرامش بخش بود...

 

***

رضا!

باید ازت دور میشدم و میفهمیدمت؟

تو که میدونستی حال اون روزای منو!

تو دیگه چرا؟

 ***

این بازگشت به معنای ماندن نیست!

این جا نباید کودکی هایم خاک بخورد...

نباید...راستی "کودکی هایم کو؟"

 

 

 

| | آرامیس | |

 

گاهی آدم از بودن خسته می شه

و گاهی هم از نبودن ....

با ماه ها آشنایی و گفتگو حالا دیگه وقت رفتنه...

دیگه جایی نیست ،

دیگه همه چیز با یکی شدن معنا پیدا می کنه ...

من هم به دنیایی از رفتگان می پیوندم و

با نگاهی ملتمسانه می خوام

تمام بدی هامو فراموش کنین...

تمام خاطرات چه تلخ چه شیرین به یاد می مونن ...

دنیای مجازی دنیایی عجیبیه

و اما عشق جریانی دگر دارد ....

با تمام وجودم به خدا می سپارم

هر كسي رو كه به جز خدا ندارد ...

مجرم با خدایش تنها می ماند و

صدا ها نغمه ی آشنایی سر میدهند

تا زمانی که همه از سکوت بر خیزیم ..... 

 

چقدر زود گذشت...

دارم میرم...

شب یلدای امسال بی تو...گذشت...

خداحافظ...

کودکی های قشنگم...

خداحافظ...

فرزانه ی مهربونم...

خداحافظ...

من نیومده بودم که بمونم...

اگه خواستی حالی از من بپرسی

به وبلاگ آرزو یا ستاره سر بزن...

خداحافظ...

 

پ.ن: متن از خودم نبود...

یکی از نوشته های آرزو بود...

 

 

 

| | آرامیس | |

 

غروبی است که هروقت به آن بنگری

 تو را می برد به آغوش رویاهای دیرینه

و تو خاموش می مانی آن زمان که تنهایت می گذارند.

یک قدم مانده تا شب...

یک لقمه نان را با یک عالمه چاشنی غم، مزه کن...

اما فقط مزه کن چون تو مثل همیشه سیری از دردها....

فریاد بزن و نگو همسایه ها اذیت می شوند!

 اینان مدتهاست پنبه در گوش دارند!

گریه کن و نگو : شرم دارم...

 دیگر کسی نیست دلداریت دهد

و چشمان زیبایت را به شوق باهم بودن دعوت کند...

شبها در خیابان پرسه بزن

 دیگر کسی منتظرت نیست.....

کسی دلواپست نیست!

تو غریبی در شهری که دوست میداری خاطراتش را....

تو غریبی در جمعی که متعلق به آنهایی...

و دوستشان داری!

سالها گذشته است...

وتو باز غریبی....

میخندی....مهربانی میکنی....

همراه میشوی...وباز غریبی....

وچه رسم عجیبی ست غریبه بودن....

واینکه چرا همه تو را میشناسند....

به نام....به لبخند...به محبت...

وتو باز غریبی....

 

پ ن:آیا سهم من از زندگی این همه غربت است؟؟

پ ن:به همه بی اعتنا شده ام...!!!

 

 

| | آرامیس | |

  

خودم را مرور میکنم

به منفی صفر میرسم...

چه مضحک شده زندگی این روزهایم...

 

پ ن:شیراز...زادگاه من...دلم خیابان هایت را میخواهد با او...

پ ن:رامین...بیا و تموم کن این تنهایی ها وشب بیداری های منو...

پ ن:میخوام به گدای سرکوچه یه"اسکناس 5000 تومنی" بدم!

 

 

| | آرامیس | |

 

دیدی نیامدی فرار کنیم

دیدی همه پروازها پر شد، من و  تو جا ماندیم

و من تازه فهمیدم

تو نه دوست داری با من بستنی بخوری

نه دوست داری مرا در آغوش بگیری و

با هم موسیقی گوش کنیم،

 و نه حتی دوست داری دوستت داشته باشم

دیدی تو هم رفتی و من جا ماندم

تو از فرداها می پرسیدی،

من از دوست داشتن می گفتم

اما نه،

انگار لب می زدم ولی صدایم در نمی آمد

تو منتظر نگاهم می کردی،

من ... من گلویم گرفته بود

می خواستم حرف بزنم اما نمی توانستم

تو حرف می زدی، من فقط نگاهت می کردم

و توی سرم پر از صدا می شد

صدای خودم

صدای کارد و چنگال و بشقاب

صدای موسیقی Adagio  

صدای تو که مثل همیشه آرام بود

صدای پای گارسنی که صورتحساب می آورد

صدای باد، صدای حرف، صدای ترمز ماشین

و باز هم صدای تو

صدایی که از دوردست می آمد

خیلی دور، 

شاید از شبی تاریک کنار دریا

مشتاق و بی پروا نام مرا صدا می زد

و در گوشم زمزمه می کرد

 

*Aimer jusqu’à l’impossible
Aimer
Et jurer sur la Bible
D’aimer
Malgré l’inadmissible
Aimer jusqu’à l’impossible
C’est possible

....................
 *
To like until the impossible one
To like to think that it is possible
To like of an invincible love
To like until the impossible one
It is possible

 

 

| | آرامیس | |

 

زندگی را از سه سالگی به یاد می آورم

کودکی ام را

خودم را

سه ساله اگر بودم

بازهم شبها که کنار مادرم می خوابیدم

دستهای کوچکم را توی آستین لباسش می بردم

تا مادرم خنده اش بگیرد و مرا ببوسد

و من یک خواب راحت بکنم

چهار ساله اگر بودم

بازهم شیشه و پستانکم را با کتاب داستانهایی که برایم

 خریده بودند عوض می کردم

خواهرهایم روی تخته سیاهم به من خواندن یاد می دادند

شیشه نمی خوردم، کتاب می خواندم

پنج ساله اگر بودم

باز هم به پدرم میگفتم عروسکم سمانه کالسکه می خواهد

تا پدرم مرا روی دستهایش بلند کند و برایم بخواند:

می خرم برات...می خرم برات ...

شش ساله اگر بودم

بازهم با خواهرهایم بازی می کردم

آنها چشمهایم را می بستند 

من خوردنی ها را می چشیدم و اسم هرکدام را می گفتم

هفت ساله اگر بودم

باز هم اول مهر اسمم را با خط خودم روی کارتم می نوشتم 

و به مقنعه ام سنجاق می کردم

تا خانم پیشانی دار لبخند بزند و بگوید: خودت نوشتی ؟ آفرین ...

هشت ساله اگر بودم

بازهم عصرها با برادرم می رفتم سرکارش، پیش پدرم

کیک و شیرکاکائو می خوردم

از سگ پیرهمسایه می ترسیدم

پشت برادرم قایم می شدم

نه ساله اگر بودم

بازهم در جشن مدرسه نقش کلاغ را در نمایش خروس زری بازی

 می کردم ...روی صورتم منقار می کشیدم، دیالوگم را می گفتم،

 همه برایم دست می زدند

ده ساله اگر بودم

باز هم روز آخر امتحانات با بچه های کلاس

دنبال خانم نصیری راه می افتادم و تا در خانه شان می رفتم

تا خانم همه ما را بغل کند و ببوسد و بگوید : گریه نکنید...

 باز هم می بینمتان ... 

.

.

می شود فقط همین ده سال از زندگی ام را به من برگردانند؟

فقط همین ده سال 

تا دوباره کودک باشم

تا دوباره از همه جا بی خبر در دنیای خودم باشم

تا دوباره توی خواب لبخند بزنم . . .

 

پ ن:

 خوبم....خوبم...خوبم...

خیلی خیلی خوب...

اینجا رشت هوا بارونیه...

 

| | آرامیس | |

 

تو که کودکی‏‏ات را پا به پای بزرگی من

بازی می‏کنی

 و قصه‏ات که با شب به سر می‏رسد و

کلاغ‏ها که به خانه می‏روند،

مشتی پول کثیف به کف داری

و دست و سر کوچکت را بالا می‏گیری

 تا صورت من که بگویی مردی و مردانگی

و نان‏آوری را

مادر با تو زاییده است...

و من به کودکی‏های دور خود می‏اندیشم

و بادبادک‏های حصیری و فرفره‏های رنگی،

که تو هرگز به دست نگرفتی

و آبی آسمان را با آن از آن خود نکردی.

 

گاهی به یادم آر

 

| | آرامیس | |

 

وقتی که من عاشق شدم

شیطان به نامم سجده کرد

 

يعني تو خوشحالي كه كنار اون هستي؟

ميتوني با اونم...

 همون كارايي رو بكني كه با من كردي؟

همون جاهايي بري كه با من رفتي؟

همون آهنگهايي رو بزني كه براي من زدي؟

همون شعرايي رو بخوني كه براي من خوندي؟

همون هديه هايي رو بخري كه براي من خريدي؟

همون حرفايي رو بزني كه به من گفتي؟

يعني مي توني ؟

باور كنم كه ميتوني؟

تو بودي باور ميكردي؟

يعني مادرت جدا اونو به من ترجيح داد؟جدا؟

تو اين 3 سال به چي رسيدي؟ بزرگ تر شدي؟

 مرد تر شدي؟

تونستي مرد خوبي براش باشي؟

تونستي؟

اون چي؟تونست همون دختر روياهات باشه؟

همون دختري كه همه ي صفاتش تو من بود!

تو اونم بود؟

چه احساسيه احساس مرد بودن؟

اون احساسو داري؟

ميتوني مثل قديما از ته دل بخندي؟

ميتوني ؟بعد از شكستن قلب من؟

باور ميكني من بخشيده باشمت؟ تو و مادرت رو؟

ولي بخشيدمت...هم تو وهم مادرت رو!

ميدوني كي؟ امسال ماه رمضون!

شب بيست و سوم!

گرچه اصلا آدم مذهبي نيستم ولي ...

آرزو اس ام اس داد:" امشب سرنوشتت رقم

ميخوره! ولذتي كه تو بخشش هست تو انتقام

نيست...نيلوفر! امشب ببخش كسايي رو كه

 دلتو شكستن..."

آرزو رو كه ميشناسي؟!

نميشناسي؟بهتر!لياقت نداري كه بشناسيش!

 

تو ميدوني من چقدر گريه كردم؟نه نميدوني!

از كجا ميخواي بدوني؟

من بخشيدمت...بعد از سه سال بخشيدمت...

از من خبر داري...ميدونم...

ميدوني بعد از تو انگار بيشتر به ديگران نزديك

شدم...

بيشتر خودمو ديدم...

بيشتر ديگرانو شناختم...

بعد از تو حتي غرورم هم از وجودم پاك شد...

ميبيني چقدر رفتنت برام خوب بود؟

ناراحتي و زجر سه سالش مي ارزيد؟نه؟

23 سال ! سن كمي نيست...

هست؟!!

يادته وقتي به زندگيم وارد شدي" هستي" تازه به

دنيا اومده بود...حالا 6 سالشه...

 

يعني 6 سال گذشت...

 

هرگز اون ازت نپرسيدكه تاحالا عاشق بودي يا نه؟

يعني ميخواي بگي كه عاشقم نبودي؟

يعني ميخواي بگي اون همه احساس ...

يه بازي بود؟به چه قيمتي؟چرا؟ 

ميدوني اينجا فرصت خوبيه!  

تو نمياي و هرگز اينجا رو نميخوني!

چون به عقلت نميرسه كه من اينجا رو

داشته باشم...

 

اينجا اين خوبي رو داره كه محفوظه...

چون ميدونم آرزو و ستاره و علي هرگز به تو

دسترسي نخواهند داشت...

 

ميبيني من خيلي تنها نيستم...

 

راستي قرار بود بري پاريس!رفتي؟

اونقدر پولدار شدي كه بري؟

 

ولي من ميخوام برم...

خيلي زود...

شايد تا 1 ماه قبل دلم باز برات تنگ ميشد...

ولي ديگه تو رانده شدي

به ته مانده ي خاطرات من...

 

يه خبر برات دارم...

باور ميكني!؟ من دوباره عاشق شدم!

 

فكر نكن دروغه...من دوباره عاشق شدم...

همين امروز...

يه چيزي بالاتر از حسي كه به تو داشتم ....

انقدر خنديدم...انقدر گريه كردم...

انقدر گريه كردم و انقدر خنديدم...

هيچكي نميدونه...

حالا تو بدون...

 

حالا ميخوام همه بدونن...

همه بدونن كه ميتونن دوباره عاشق بشن...

دوست نداشته باشن!

عاشق بشن...

كي فكرشو ميكرد؟ درست امروز كه من داشتم

با عجله سوار ماشين ميشدم كه برم  آژانس

مسافربري! عاشق شدم...

 

اگه بدوني عاشق ِكي!!!ديوونه ميشي!!

 

رضا رو  يادته؟خوب يادته! ميدونم....پسرعموم!

هميشه ازش خوشم ميومد...

ولي امروز عاشقش شدم...

 

اگه همه بفهمن!!!

خوب بفهمن... به درك...مهم اينه كه من عاشق شدم...

 

رضا مثل تو نيست...ولي ميتونه باشه...

تو، اون سالها پرحرارت بودي...

آتيشت خيلي تند بود!!

 

اون معقول تره...خيلي...

ماجراي پدر و ارث و وصيت و سپهر تموم شد...

همشون يه بازي بود...

يه بازي مضحك از طرف....!!!

بي خيال!ديگه مهم نيست...

 

من امروز عاشق شدم...

اين مهم ترين چيز تو زندگي ِ بعد از تواِ !!!

 

پ ن:

هركسي هرچي گفت برام مهم

نيست...من معكوس ديروزهام شدم...

اگه امشب نمی نوشتم دیوانه میشدم...

 

 

| | آرامیس | |

 

زندگي چيزي هست!؟ صدا مي آيد هست!!

 

كوچ كرده بودم بي خداحافظي...

 

اين پست مخاطب ِ خاص دارد.

مخاطب خيلي خيلي خاص

 

وقتي تصادف كردم و هيچ اميدي به زنده بودنم نبود...

وقتي مادرم براي هميشه از ايران رفت...

وقتي شنيدم پدرم با يه زن 30 ساله ازدواج كرده...

وقتي با همه ي فاميل قطع رابطه كرديم...

وقتي تنها خواهرم براي هميشه مقيم ايتاليا شد...

وقتي رامين تركم كرد...

وقتي گوشه ي تيمارستان افتادم...

وقتي خدا رو ديگه كنارم نديدم...

هميشه تو همه ي اين وقتا دو نفر بودن كه بودن و نبودنشون

 برام يكي شده بود... دو نفر كه گرچه ديدنشون برام يه رويا

شده بود ولي ارتباط باهاشون برام مثل يه خواب عميق بود...

دو نفر كه من ِ مغرور در مقابلشون كم مي آوردم...

دو نفر كه حالا جزئي از وجود و زندگي من شدن

 تو اين چند سال...

دو نفر كه همه ي عشقم شدن تو اين چند سال...

حالا دارم ديوونه ميشم از اينكه چه راحت يكي از بهترينشون

فك ميكنه من ازش رنجيدم!

حالا ديگه ديوونه شدم از اينكه همه اين موضوع رو فهميدن...

وچي درموردم ميگن...

دستتون درد نكنه! اينو به همشونم گفتم!

از همشون تشكر كردم!

حرفا چه زود پخش ميشه!

روشنفكري و منطق چه زود زير سوال ميرن!

مخاطبم تويي آرزو! تويي كه ميدونستي من عاشقتم...

تويي كه ميدونستي من چقدر بهت اطمينان دارم...

حالا اگه تو گير دادي به اين فضاي مجازي لعنتي!

منم اينجا برات يه پست مينويسم...

مينويسم كه بگم رنجيدني در كار نيست!

نميدونم كدوم آدم حسودي اين حرفو به گوشت رسونده...

نميدونم كي ميخواسته بين ما فاصله بندازه!

تو منو ميشناسي...به اندازه يه عمر منو ميشناسي!

به اندازه ي دوران نوجواني و جواني منو ميشناسي...

مگه خودت نگفتي من و تو رو رازهاي زندگيمون به هم نزديك كرد

 پس چطور ميتونم همه ي اون رازها رو فراموش كنم؟

چطور ميتونم فراموش كنم و ازت برنجم؟!

آرزوي من! خيلي خيلي بامعرفت تر از اوني كه

همه ي اطرافيانت فك ميكنن.

من اين همه معرفتو تو هيچ كسي نديدم...

اين دنيا با دنياي واقعي خيلي براي تو فرق نميكنه

چون صداقتت همون صداقته...

ولي من اين دنيا رو دوست ندارم...

قدرت تحملشم ندارم...

ديگه حتي قدرت تحمل فضاي خونمون رو هم ندارم...

 واسه همين ميخوام برم...ولي نه براي هميشه...

فقط به خاطر شما...

به خاطر همه ي كسايي كه به من طور ديگه اي نگاه نميكنن...

منو دوست دارن...

من همه ي اينا رو مي فهمم!

آرزوي من! من از تو نرنجيدم...

تو ميدوني اينو! منو ببخش...

به زودي وقت خداحافظي ميرسه...

اون وقت من...خودم ميام و ازت خداحافظي ميكنم...

خودم ميام و خاطره هاي خوب شمال رو با خودم ميبرم...

راه دوري نميرم...!!!

ميرم پيش رضا! رضا رو كه ميشناسي؟

 خوبم ميشناسي!

ياد شيراز ...ياد همه ي خاطره هايي كه با رامين داشتم...

ياد روز رفتنش...

اينجاها عطرشو ميده...اينجاها عذابم ميده...

اينجاها يادشو مياره...

از ديدن بعضي آدمهاي اطرافم عقم ميگيره...

خيلي دوستت دارم...

به حرمت دوستي قشنگ چندسالمون دوستت دارم...

با اينكه ازمن كوچيكتري... ولي خيلي چيزا

ازت ياد گرفتم...

مهم ترينش اينكه خاطره هاي خوب رو فراموش نكنم...

و نميكنم....

.

.

.

.

 

از ته دل براي فرزانه مينويسم....

 

شادي ها زود گذرند

وغمها در گذر...

هيچ صدايي نيست

به جز، پچ پچ ضعيف پروانه ها !

رنگِ سبز ِ تقويم تمام مي شود...

زرد، جاي آن را مي گيرد...

عهد كرده بودم ماندني ها را بنويسم...

اما انسان از كجا بداند كه چه چيز ماندني ست؟

شعله اي عظيم به لحظه اي خاموش مي شود...

و جرقه اي، خاكستر مي كند...

راهي براي گريز از تقدير نيست!!!

بايد به بي صداييِِِ روزهايمان عادت كنيم...

 

فرزانه! چه خاطره ها و دلنوشته هاي مشتركي داشتيم...حيف!

من لياقتت را نداشتم...

به آرزو ميسپارم همراه گاه وبي گاهت شود...

 

تقديم به تو براي همه ي دلتنگيهات...

براي وبلاگ متفاوتت...

 

تنم از حادثه خسته

دلم از غصه شكسته

يه مسافر غريبم

راهي يك راه دورم...

ناجي شكسته بالم

كه تويي تنها نشستي

اي كه واسه خاطر من

دل مردمو شكستي

پر بغض و گريه بودم

تو رسيدي تا بخندم

واسه پيدا كردن تو

دل به جاده ها ميبندم

راهي يه كوله راهم

كوله بار عشقو بستم...

ديگه از خودم بريدم

ديگه از آيينه خسته م

تويي كعبه ي وجودم

دور چشمه ي تو گشتم

نكن از دلم گلايه

بايد از تو ميگذشتم...

ميخوام اين عشق قشنگو

از نگاهت پس بگيرم

نميخوام مثل پرنده

توي يك قفس بميرم

اي نگاه آبي ناز

كاش تو مهربون نبودي

ميون اين همه آدم

تو يه همزبون نبودي

لحظه ي گذشتن از تو

آخرين لحظه ي ديدار

واسه تو از تو گذشتم

همه اينو ميگن يه ايثار

 

 

دوستتون دارم...

 

به همه ي كسايي كه ميان و ميرن ميگم بدونن ...

بدونن وقتي عاشق شدن!بايد راه جنون پيش بگيرن!

وآخرش بميرن...

 

دلنوشت من:

دوباره خوابشو ديدم/ من ِ لعنتي دوباره

من هنوزعاشقم اي واي/ با يه قلب تيكه پاره

 

اينجارو براي تو دوست دارم آرزوي عزيزم

 

 

| | آرامیس | |

 

ای کاش اعتقاد می توانستم داشت

وقتی به يک نفر - نه بيشتر - بگويم:

«خيلی تنهايم»!

 

نه تنها با لبهايش ، با چشمهايش ،

با خطوط چهره اش ؛

بلکه حتی:

با خونش ، با رگها و مويرگهايش

به حرفم نخواهد خنديد؛

آنوقت به او می توانستم گفت:

 

تنهايي...

 

از شکنجه ي تحمل آنکه دوست نمی داری

 و دوستت دارد!

از موريانه ي تحقيری که رگهايت را می جود

اما غرورت به تو فرمان سکوت مى دهد!

 

وحشتناک تر است!

 

 

 

 پ ن:

همه گويند كه تو عاشق اويي...

-گرچه دانم همه كس عاشق اويند-

ليك ترسم، يا رب!

نكند راست بگويند؟

 

اخوان ثالث

 

غمگین نوشت: من میخوام برم.

 

 

 

| | آرامیس | |

 

 

و آسمان

نواده چشمهای نباریده من است 

که برغروب 

می گرید... 

و من برای همیشه  

بزرگ خواهم ماند!

 

"آراميس"

 

 

پ ن: 

من هنوز حسرت غرق شدن دريا  

در نگاهم را دارم... 

درياي چشمانت را ميگويم

آرام جانم...

 

 

| | آرامیس | |

 

من از پشت فاصله ها مي آيم

مرا به ادراك عشق كاري نيست

 

من بي قرار آشنايي هاي يواشكي هستم

مرا در انعكاس افق هاي درهم آميخته كن

 با شور،با شوق،با لذت

 

من از ثانيه ها فقط چشمانت يادم هست

و لبهايت براي زمزمه كردن

بوسيدن

خواب ديدن...

  

تو مرا به سقوط رساندي

به گناه كشاندي

بارانم كردي

 

خدا زمستانت كند!

 

  

من تو را نياز داشتم

براي سوختن

عاشق بودن

تو مرا نياز نداشتي

براي دل سپردن

  

نگفتي

نرفتي

ماندي

زجرم دادي 

 

آن افق ها به ظلمت رسيدند

خدا گرفتارت كند به بي قراري

 

دلم جدا شد در پس اين همه عشق

از دلت...

و در اوج سرما باور كردم

زمستانم

خدا زمستانت كند...

 

من از پشت فاصله ها مي آيم

با عشق مي آيم

با باران

مي بارم بر همه ي دلتنگي هايم

بي قراري هايم

دلم را مي سپارم به باد

باد دلم را دوست خواهد داشت

باد مرا به انعكاس يك خاطره مي رساند

 

خدا زمستانت كند

دلت ابري نشود هرگز اما

به باد دچار شوي

باد هميشه عاشق است...

 

| | آرامیس | |
Design By : nightSelect.com